Fate
Part:14
همه ی مهمونا رفته بودن یوجینو با پرستارش فرستادم تا بخوابونتش و مراقبش باشه رفتم تو اتاقی که اون دخترو گفتم ببرن وارد اتاق شدم سرشو آورد بالا و با عصبانیت بهم نگاه کرد
+چرا نکشتیم؟
_سلامت کجاشد تازشم چرا باید بکشمت؟
+نا سلامتی من میخواستم بکشمت
_بدردم میخوری
صدای داد زدن جی یونگ میومد احتمالا آوردنش گفتم درو باز کنن وقتی جی یونگو آوردن انداختنش رو زمین رو صندلی نشستم و یه سیگار روشن کردم پوکی ازش کشیدم و دودشو بیرون دادم
=تهیونگ اینجا چخبرههه
_من باید اینو میپرسیدم انقدرم اسممو صدا نزن هرزه
=تو الان چی صدام کردیی؟؟
از رو صندلی بلند شدم رفتم رو به روش وایستادم و خم شدم جلوی صورتش
_بی خیال جی یونگ اینجا دیگه آخر خطه نیازی نیست انقد نقش بازی کنی من همه چیو میدونم
=راجب چی داری حرف میزنی تهیونگ
_آه لعنتی نکنه تو فک کردی من خرم؟فک کردی متوجه نشدم بهم خیانت کردی یا یه قاتل خریدی تا منو شب تولد پسرم بکشی و تمام ثروتمو مال خودتو اون جون ووی آشغال کنی من همه چیو میدونم
جی یونگ پوزخند صدا داری زد و به تهیونگ با لبخند مسخرش نگاه میکرد
=خب که چی تو مدرکی نداری که ثابت کنی این حرفاتو
تهیونگ بلند شد و اسلحشو از تو جیبش بیرون کشید و جی یونگ رو هدف گرفت.
_نیازی به مدرک نیست تا وقتی میتونم بی سروصدا از رو زمین محوت کنم
جی یونگ که حالا ترسیده بود شرو کرد به گریه کردن
=تهیونگ حواست هست ما یه بچه داریم اون ب...
با صدای گلوله ای که درست وسط پیشونی جی یونگ فرود اومد همه جارو سکوت فرا گرفت
تهیونگ با ریلکس ترین حالت ممکن اسلحشو گذاشت تو جیبش رو دوباره نشست رو صندلی
_چقد حرف میزد خب کجا بودیم
تهیونگ نگاهشو روی آنجلا قفل کرد با دیدن این حجم از خونسرد بودن چهره ی آنجلا بعد از اتفاقی که افتاد آنجلارو توی ذهنش تحسین میکرد.
+یا کارمو تموم کن یا حدقل منو باز کنید تا از اینجای کوفتی برم بیرون
همه ی مهمونا رفته بودن یوجینو با پرستارش فرستادم تا بخوابونتش و مراقبش باشه رفتم تو اتاقی که اون دخترو گفتم ببرن وارد اتاق شدم سرشو آورد بالا و با عصبانیت بهم نگاه کرد
+چرا نکشتیم؟
_سلامت کجاشد تازشم چرا باید بکشمت؟
+نا سلامتی من میخواستم بکشمت
_بدردم میخوری
صدای داد زدن جی یونگ میومد احتمالا آوردنش گفتم درو باز کنن وقتی جی یونگو آوردن انداختنش رو زمین رو صندلی نشستم و یه سیگار روشن کردم پوکی ازش کشیدم و دودشو بیرون دادم
=تهیونگ اینجا چخبرههه
_من باید اینو میپرسیدم انقدرم اسممو صدا نزن هرزه
=تو الان چی صدام کردیی؟؟
از رو صندلی بلند شدم رفتم رو به روش وایستادم و خم شدم جلوی صورتش
_بی خیال جی یونگ اینجا دیگه آخر خطه نیازی نیست انقد نقش بازی کنی من همه چیو میدونم
=راجب چی داری حرف میزنی تهیونگ
_آه لعنتی نکنه تو فک کردی من خرم؟فک کردی متوجه نشدم بهم خیانت کردی یا یه قاتل خریدی تا منو شب تولد پسرم بکشی و تمام ثروتمو مال خودتو اون جون ووی آشغال کنی من همه چیو میدونم
جی یونگ پوزخند صدا داری زد و به تهیونگ با لبخند مسخرش نگاه میکرد
=خب که چی تو مدرکی نداری که ثابت کنی این حرفاتو
تهیونگ بلند شد و اسلحشو از تو جیبش بیرون کشید و جی یونگ رو هدف گرفت.
_نیازی به مدرک نیست تا وقتی میتونم بی سروصدا از رو زمین محوت کنم
جی یونگ که حالا ترسیده بود شرو کرد به گریه کردن
=تهیونگ حواست هست ما یه بچه داریم اون ب...
با صدای گلوله ای که درست وسط پیشونی جی یونگ فرود اومد همه جارو سکوت فرا گرفت
تهیونگ با ریلکس ترین حالت ممکن اسلحشو گذاشت تو جیبش رو دوباره نشست رو صندلی
_چقد حرف میزد خب کجا بودیم
تهیونگ نگاهشو روی آنجلا قفل کرد با دیدن این حجم از خونسرد بودن چهره ی آنجلا بعد از اتفاقی که افتاد آنجلارو توی ذهنش تحسین میکرد.
+یا کارمو تموم کن یا حدقل منو باز کنید تا از اینجای کوفتی برم بیرون
- ۲۲۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط